تبليغاتX
بوم من

بوم من

دست نوشته های من

چند هفته ای است که دست و دلم به نوشتن نمی رود .تازه فهمیده ام که چه قدر زود آزرده خاطر می شوم و چه قدر آسیب پذیر شده ام.حتی مطالب کلمه ام هم نصفه مانده درست از همان یکی دو هفته پیش .بگذریم که بزرگان می گویند دنیا محل گذر است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.به هرحال هر چه نوشتم اینجا بگذارم .شد کاغذ سفید . فعلا اعتماد به نفسی برای نوشتن ندارم باشد تا هر گاه که بازگشت می نویسم .

پ.ن: خودت مقصری که همان دو نفر هم می فهمند که این یعنی چه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 9  توسط فاطمه نجفی  | 

 

دست مزن !چشم ببستم دو دست

راه مرو!چشم دو پایم شکست

حرف مزن!قطع نمودم سخن

نطق مکن !چشم ببستم دهن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12  توسط فاطمه نجفی 

یکی از چیز هایی که اعصابم را خرد می کند .این رتبه های برتر کنکورند .که با توکل به خدا و کمک پدر مادر هایشان و با برنامه ریزی مناسب توانسته اند به این فوز عظیم نایل شوند. بندگان خدا خودشان را نمی گویم . چیزی که دقیقا روی اعصاب آدم لزگی می رقصد این رسانه ی ملی است .همان رتبه های برتری که قرار است به حکم رتبه ی برتر بودنشان وارد برق شریف شوند و بعد هم جهت گسترش مرزهای دانش بشری در زمینه ی بسیار حساس و خطیر برق۱ و در زیر سایه ی اخلاف و اعقاب کندی در یک آزمایشگاه مجهز زنده به گور شوند .یا در راهرو های طبقه ی شش ساختمان ِسابقا جدید ِدانشکده .به دنبال این استاد و آن استاد که چشمشان از المپیادی و رتبه ی یک رقمی پر است به دنبال یک نمره بروند.و در کارنامه ی افتخارات دانشکده به عنوان اولین المپیادی که با معدل هجد و نیم فرضا الک... نمی دانم چیچی را افتاد _عین جمله ی یکی از اساتید _ ثبت شوند.

اما من اگر جای این تلویزیون بودم می رفتم با یکی از رتبه های چهاررقمی مصاحبه می کردم.که در یک زندگی عادی در یک خانواده ی عادی با مخالفت اغلب اطرافیان.به دور از پدر و مادر بعد از شش سال دوری از درس یک رتبه ی کاملا عادی آورد .آدمی که شب کنکور باید به مهمانی منزل دایی همسرش می رفت .یک آدم خیلی معمولی با یک برنامه ریزی خیلی معمولی .با کتابخانه ماندن تا زمانی که همسرش از سر کار برگردد .با تمام مسئولیت های یک خانم متاهل در شهری دور از مادرش و ...دارد .

باید به دو نفر خسته نباشید بگویم  اول آن بنده ی خدایی که رتبه ی هزار و سی وشش هنر شده_و احتمالا اصلا هم خسته نیست_ و دوم آن دیگری که زحماتش ار به چشم دیدم هر چند نتیجه ی دلخواهش را کسب نکرد .

 

۱.با فرض ریاضی بودن.متاسفانه من از برق خبر دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16  توسط فاطمه نجفی  | 

 

            مشکل من این جا است که مکه به من خوش گذشت .دقیقا نمی توانم توضیح بدهم.چون از این آدم هایی نیستم که استعداد عرفان و تعالی دارند.عمیقا برایم  ثابت شده که .در باب های الحاد و استغفراللهی موفق ترم.اما اصولا مکه به من خوش گذشت .آن قدر که از تو هواپیما نشستنش را تا گرمای کذایی جده و مدینه هوس کرده ام.دوستان می دانند که فوق العاده گرمایی ام و سریعا گرما زده می شوم برای همین عمره ی رجبیه مان خلاصه می شد در یک ربع حضور در حرم و دو ساعت و نیم لیمو و نمک خوردن و زیر کولر دراز کشیدن.

البته فکر کنم یکی از نماز صبح های حرم را هم به زعم خودم شرکت کردم_روز ها به همان دلیل ذکر شده نمی توانسم حرم بمانم_شب را حرم مانده بودیم و در حال بحث و گپ و گفتمان با دوستان .همان یک نماز صبحمان هم چنان با استرس و اعصاب خوردی همراه شد که ...وسط نماز نفرِ کنارمان غش کرد .نه از گرما حمله ی صرع بود .فکر کردیم مرده .اما نمی دانم چرا ظاهرا اهل تسنن به هیچ عنوان نمی توانند نمازشان را بشکنند.بعدش هم کلی اتفاق دیگر افتاد ....اما به هر حال حتی مکه به امثال من هم خوش می گذرد _به اندازه ی یک عمر فکر نشده داشتم که همه اش را یک جا ادا کردم_

حالا خوش به حال آدم هایی که ذوق معنوی هم دارند و الان می روند مکه .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11  توسط فاطمه نجفی  | 

فاصله ی زیبایی۱ اصطلاحا یکی از عواملی است که موجب بهره مندی از زیبایی خواهد شد.برای درک این مطلب کافی است به یک عاشق اعلام بنمایید که آن کمان مشکی و طاق ابروان را زیر یک ذره بین ببیند ._توده ای نامنظم از موهای مشکی که از منافذ پوستی بیرون آمده و این جا و آن جا یش را هم مداد کشیده اند ._

خلاصه در اغلب امور زندگی این مسئله وجود دارد.همان در باغ سبز خودمان .

در مورد اغلب آدم ها بهتر است که بیوتی دیستنس را خوب رعایت کنیم وگرنه حالمان از دیگران و خودمان و بشریت  به هم خواهد خورد.

فکر می کنم اگر سال آینده یک هشتاد و هفتی بیاید در مورد گروه های دانشجویی از من سوال کند تنها جوابی که به او خواهم داد این است که "فاصله ی مناسب را رعایت کن"

 

 

۱.Beauty distance

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11  توسط فاطمه نجفی  | 

دیشب مهمان داشتم از آن مهمان هایی که شب هم نگهشان می داری و تا صبح حرف می زنید و عمق فاجعه آزمایشگاه نه صبح است به هر بد بختی شده بر تخت خوابت غلبه می کنی  و در کمال شرمندگی مهمانت را هم بیدار می کنی و می روید به سمت دانشگاه.می روم آزمایشگاه ، نمی دانم چرا ظاهرا کسی جز من نیامده ....

مسئول آزمایشگاه می گوید که بچه ها نیامده اند و آزمایشگاه تعطیل است .در شرایط عادی آدم بال در می آورد  اما الان نه .دلم کار ی می خواهد برای گذراندن وقت .به قول یک دوست عزیز "کار مفید".دلم می خواهد بروم یک جایی،کجایش را نمی دانم .یک جایی که این غم غربت از دل آدم برود بیرون .یک جایی که یک لیوان چای خوب ـاین یک دروغ عظیمه چون من از چایی بدم می آید در حقیقت دلم نسکافه می خواهد اما دوست ندارم شبیه داد زدن یک دل تنگی روشنفکرانه باشد_ را با آرامش مزه مزه کنم .همیشه یکی از آرزو هایم این بود که شب باشد حدود یازد دوازده و من همه ی اتوبان های تهران را تنهایی رانندگی کنم.اما این کار را هم نمی کنم مثل خیلی کار های عاقلانه ی دیگر ،به خاطر آن تابلوی کذایی که کنار میدان آزادی زده اند و صبح ها میزان آلاینده ها را نشان می دهد و یا آمار هایی که وقتی می خواستند بنزین را سهمیه بندی کنند می دادند و بعد که مردم عادت کردند .یادشان رفت که آن روز ها هی داد کار فرهنگی می زدند . این که در یک جای خلوت روی یکی از همین پل ها بزنی کنار و بیایستی ساعت ها چراغ ها را نگاه کنی .فکر کنی که آدم در این خانه ها چه کار می کنند .لابد شام می خورند یا تلویزیون می بینند یا در یک خانه ی کاملا معمولی یک خانمی دارد ظرف های شام را جمع می کند.یا یک بچه ی کنکوری پشت میزش نشسته و کله اش را می خاراند و فکر می کند به اینکه بعد از این کنکور کذایی چه فیل ها که هوا خواهد کرد.انگار شهر کامل نمی خوابد.انگار در هر ساعتی کسی هست که دارد زندگی عادی اش را می کند.همیشه شب ها رانندگی کردن را دوست داشتم.در مسیر هایی بروی که نمی دانی به کجا ختم می شوند.مثل زندگی وقتی تو کنار اتوبان زندگی زده ای کنار و  روی یک پل با آرامش تمام ایستاده ای .آدم هایی هستند که شام می خورند ،تلویزیون می بینند و به بقیه یعنی هر کسی خارج محدوده ی اتاق نشیمن شان می گویند مردم .مردم این غریبه ی همگانی که هر اتفاقی برایش بیفتد صرفا یک خبر است....

اما الان شب نیست دقیقا لنگ ظهر است و من باید صبر کنم .اگر احساساتم تا شب باقی بماند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11  توسط فاطمه نجفی  | 

استاد عزیز ما که بسیار ...و ... و ...* تشریف دارند.ضمن این که به بهانه ی درس کنترل صنعتی  کتاب هایشان را به فروش می رسانند .و به امتحان کتاب باز نمره ی بالای ۱۵ نمی دهند .در یک حرکت انقلابی نمره های ما را قبل از ارسال به آموزش به پایین گرد کردند.فرضا به یکی از دوستان به جای ۱۲.۹ که روی برد زده بودند داده اند ۱۲ .

ایشان **را در دانشگاه خودشان ـ علم صنعت ـ هم نمی توان پیدا کرد و میل هم جواب نمی دهند.

 

*وقتی می خواهی به کسی به صورت نوشتاری فحش بدهی بهترین انتخاب سه نقطه است.تو هیچ چیز بدی نگفتی و در عین حال هر کسی بد ترین کلمه ی ممکن را برایش متصور می شود.

**واقعا متاسفم که وب سایت شخصی ایشان پکیده و نمی توانم لینکشان هم بگذارم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9  توسط فاطمه نجفی  | 

امروز ساعت ها دویدم که اثبات کنم حق با من بود.

یکی زد و در رفت .البته کاش فقط زده بود و در رفته بود .نتونستم نگهش دارم تا افسربیاد داد و بیداد کرد و من از ساعت 12:30 تا 6 بعد از ظهر دویدم دنبال یک کروکی فرضی .با یک شماره پلاکی که افسر راهنمایی رانندگی یادداشت کرده بود ولی طرف تیک آف کرد و رفت.توی این شهر همین !110 کاری نمی کرد ودویدم دنبال دادسرا شورای حل اختلاف کارشناس راهنمایی رانندگی ،بیمه،هزار و یک چیز دیگر فرم های دادخواست را به آدم نمی دهند .باید بروی برای هر دادخواست 1000 تومان بدهی و هیچ شعبه ای مال دیگری را قبول ندارد .کلانتری و پلیس +10 این لطف را نمی کنند که حداقل به تو این اطمینان را بدهند که شماره ی ماشین را درست یادداشت کردی.پلیس 110 می گوید برو نزدیک ترین کلانتری و....همه مسخره می کنند که خانم این همه دوندگی چرا ؟ماشینت خیلی خرج داشته باشته 10 تومان 20 تومان (طرف نیاستاد ماشینش کاملا خط افتاد از راست سبقت گرفته بود و از جلوی راننده تا گلگیر عقبش خط افتاد و غر شد اما رفت با اینکه مسافر کش بود رفت...)این همه دوندگی چرا؟از افسر و شورای حل اختلاف تا برادر کوچکم که علیرغم کنکور فردا با من آمد که تنها نباشم.اما مسئله این نبود،همه می پرسند.مسئله فقط این بود که من مقصر نبودم و یک شماره پلاک هم دستم بود .مسئله این بود که یک نفر جوانیش را سر رفاه من می گذارد_گر چه پدرم مدام زنگ می زد که فدای سرت تا سیصد چهارصد تومان من خرجش را می دهم ماشینت ذوباره مثل اول می شه،گرچه چه پدرم لطف می کنند در مقابل وظایف فرزندی که ما هیچ گاه درست انجامش ندادیم گر چه ..._یک نفر در این گرما می رود ماموریت .صبح ها که من بعد از  نماز می خوابم یک نفر 6 صبح می زند از خانه بیرون و بدون هیچ منتی ....من فقط یک ورق کاغذ می خواستم .یک ورقه که نشان بدهد که من بی با احتیاط رفتم.بحث یک قران دو زارش نیست بحث یک ورق کاغذ بود و کسی این را درک نمی کرد.

احتمالا فردا دوباره می روم دنبال دادسرا و شکایت .فقط به خاطر کسی که الان تهران نیست ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 20  توسط فاطمه نجفی  | 

وقتی یک معتاد می خواهد ترک کند روزی هزار بار می میرد و زنده می شود.خون بازی *را که دیده اید؟استخوان درد های شدید خماری،سر درد،،غلیظ شدن بزاق دهان....

ما هم معتاد شدیم و این را می دانم که با همه ی این ها و همه ی مضرات این بلای خانمان سوز به هیچ عنوان نمی توانیم ترک کنیم.ما به تکنولوژی معتادیم به همان یک تکه  ی کوچکتر از کف دست که نصف زندگی  مان از قرار های ملاقات ها و اطلاعات شخصی گرفته تا شماره تلفن دوستانمان و عکس های خصوصی را  رویش چپاندیم...

در 48 ساعت گذشته زندگی ام تقریبا فلج شده._نمی دانم چرا یک دفعه همه ی چیز با هم از هستی ساقط می شود_نه می توانم با کسی تماس بگیرم ،نه کسی می تواند با من تماس بگیرد نه قرار هایم یادم می ماند نه به آن ها دسترسی دارم .به خاطر یک گوشی کم تر از 300 گرم.من آدم چندین ده کیلویی بیچاره شده ام.البته دوستانی که از وضعیت حواس من اطلاعات لازم را دارند می دانند که به انواع و اقسام وسایل یاد آوری کنند و مسیر یاب نیاز دارمـبرای همین هم بدون موبایل فلج می شوم ـ تا مادر و پدر یا مهربان همسرم مطمئن باشند که صبح که از خانه بیرون می آیم شب قطعا بر می گردم!مثل این پیر مرد ها ی آلزایمری یا یک بچه ی هشت نه ساله که هیچ جا را بلد نیست.یک زمانی دوستانم قصد داشتند که مشخصاتم را هم روی یک کاغذ بنویسند و به گردنم آویزان کنند  تا اگر رفتم پیش پلیس .لااقل آن ها بتوانند مرا به خانه بر گردانند.البته تازگی ها بهتر شده بودم.ولی ظاهرا باز هم حواس پرتی ام عود کرده.

قبلا ها مشکلاتم در این حد بود که اگر می خواستم از گیشا بروم شهرک غرب ،باید می رفتم انقلاب بعد سوار اتوبوس های شهرک می شدم که همه ی آن ها از گیشا هم می رد می شوند.یا مثلا روی پل سید خندان هر چه فکر می کردم که چه طور باید بروم زیر پل به ذهنم نمی رسید و یک تاکسی در بست می گرفتم برای زیر پل.یادم می آید یک بار تا دم در مدرسه با شلوار لباس خوابم که از قضا بی نهایت گلگلی  بود رفته بودم و مجبور شدم بر گردم خانه تا شلوارم را عوض کنم.قاعدتا به دلیل همین حواس پرتی مضمن چیز زیادی از این ها یادم نمانده و دوستان خود خاطرات دقیق تری  دارند . اما این روز ها یک مشکلی بدی که گرفتارش شدم این است که تا یک جای یک مسیر را می روم بعد در یک حالت مکاشفه گونه یکدفعه می گویم "من اینجا چه کار می کنم؟"و بر می گردم .همین دیروز قرار بود چند تا از دوستان را ببینم تا وسط مسیر رفتم  و بعد دچار این سوال فلسفی شدم که من کجا باید بروم؟اصلا این جا چه می کنم ؟و... در نهایت مانند آدم های خسران زده سر خر را به سمت منزل کج کردم و همه اش به خودم م گفتم که بببین یک ذره حواس نداری معلوم است یادگار شمال چه کار داشتی؟شدیدا هم احساس می کردم که ما جرا یک ربطی به پاسداران داشت،و قاعدتا این احساس را به مهمانی جمعه ی منزل یکی از اقوام نسبت می دادم که دولت بود.

در نهایت چند ساعت بعد یکی از دوستان با منزل پدرم تماس گرفت که چرا نیامدی و آن همه منتظرت بودیم و خوب است که اولین نفر اطلاع دادی و ...

 

 در این جا از دارتانیان و باقی دوستانی که سر کار بودند کمال بخشش را تقاضا دارم .که می دانم با بررسی سوابق من قطعا این لطف را در حق من روا می دارند .

.......................

 

 

*اگر ندیده اید ببینید قطعا از سنتوری عمیق تر و جذاب تر است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9  توسط فاطمه نجفی  | 

زندگی می گذرد اما من به دلایلی چند نمی توانم این جا بنویسم ـ دلایلی چند تقریبا یک دلیل است ـ به قول امروزی ها ترکیدن مانیتور بر اثر (اثر یعنی رد پا) نوسانات برق .ما که خوبیم دوستی دارم که کولر و مقدار متنابهی از وسایل صوتی و تصویری خانه شان ترکید ـ شاید بتوان گفت رد پای بی آبی آن جا مشخص تر است ـ

نمی دانم چرا اما این حس خوبی نیست خاموشی برای من یاد آور سال های جنگ است وقتی تمام شد سه سالم بود برای من یادگاری جنگ این بود که برادر کوچکم در اتاق طبقه بالای خانه مادر بزرگم از ترس صدای موشک گریه اش می گرفت و مادرم از هول ترسیدن بچه می دوید بالا.در یکی از همین بالا رفتن ها بود که چون تمام چراغ های خانه را خاموش کرده بودیم پایش شکست .من از جنگ چیز زیادی یادم نمی آید  جز همین یا شاید تصویر مبهم پناهگاه سیمانی که فکر می کنم می بایست در خیابان مرتضوی بوده باشد_ به گمان امروزم یک دالان بود زیر زمین با دیوار های بتونی یا سیمانی که منحنی نخراشیده ی بتونی دیگری ورودی اش را از خیابان متمایز می کرد _.

من از جنگ چیزی نمی دانم و آنقدر ها دلبسته اش نیستم که هر سال تلک تلک بلند شوم بروم جنوب یا غرب یا هر جای دیگری.من از جنگم بدم می آید می دانم که گلوله را کسی ساخت که پدرش گیوتین را و پدربزرگش دار را .می دانم جنگ مسابقه ی کثیفی است شاید برنده اش آن است که تکه آهنی  _یا هر فلز دیگری _را زودتر در بدن دیگری فرو کند، می دانم که امنیت در جنگ ها چیز کم یابی می شود و ارزش آدم ها می شود تکه گوشتی در برابر تکه های فلز و....

من از جنگ فقط خاطره ی ناامنی  دارم. صدای وحشتناک آژیر قرمز رادیوی ترانزیستوری .دویدن در خیابان ، رفتن از تهران به طالقان از ترس موشک باران، شکستن شیشه های خانه مادر بزگم روی سرمان و ....

زمانی برای ما" زندگی جنگ بود و دیگر هیچ" و جنگ نا امنی !!!. پدر دوستانمان که جنازه هایشان را دوش به دوش می بردند تا مسجد صاحب الزمان و زیر تابوتشان می خواندند شهیدان زنده اند الله اکبر و زن ها چادر هایشان را می کشیدند روی صورتشان و شانه هایشان می لرزید و پیر مرد ها بلند بلند در دستمال های چهارخانه یشان فین می کردند و شانه هایشان می لرزید _یادمان باشد که جنگ حتی بر قیمت دستمال کاغذی هم رحم نکرده بود _و جوانتر ها حجله نصب می کردند و شانه ایشان می لرزید و ما بازی می کردیم و شانه هایمان نمی لرزید ....

.

همه چیز این روز ها به نوعی بوی درگیری می دهد .خاموشی ها هم مزید بر علت شده که کودک درون من و ضمیر ناخودآگاهم تمام مدت بوی جنگ احساس کند .می دانم که ما جنگ را دوست نداریم .اما فکر می کنم ایرادش این است که زمام دارانمان تهدید را باور ندارند.بگذریم

برگردم به همان بحث خاموشی وقتی نگاه می کنم و می بینم که امثال من گرفتن درس بررسی را تا اخرین جای ممکن به تعویق می اندازند و قطعا نمره ی این درس شان از تمام نمرات این ترم حدود شش هفت نمره کمتر خواهد شد .فکر می کنم که بقیه مهندسین هم حق دارند که علاقه ای به حل کردن مشکلات این گونه ی سیستم نداشته باشند.

2_ به مناسبت آخرین امتحان بعد از 17 سال درس خواندن خودم را خانه ی دوستی دعوت کرده بودم .و قرار شد که با هم برویم سینما .تنها نتیجه ی اخلاقی فیلم این بود که خودتان را زیادی آماده نکنید که یک فیلم توپ ببنید.و نتیجه ی اخلاقی تر این که هر چه قدر فیلم نامه تکراری باشد و هر چه قدر تر خانم ضیغمی بی مزه و لوس باشند و افسانه بایگان هم مزخرف بازی کند و ...(فکر کنم که کمی ادامه بدهم و قضیه بخواهد به فیلم برداری و کارگردانی برسد باید فحش های چارواداری بدهم که مناسب این جا نیست) باز هم احساسات توست که مشخص می کند از آن لذت ببری یا نه ..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14  توسط فاطمه نجفی  |