"مهد کودک"
عمق فاجعه رو از این جا می شه درک کرد که نه دلایل ردی و نه دلایل ایجابی این مجموعه سوال من را "اقناع وجدان" نمی کنند
دست نوشته های من
"مهد کودک"
عمق فاجعه رو از این جا می شه درک کرد که نه دلایل ردی و نه دلایل ایجابی این مجموعه سوال من را "اقناع وجدان" نمی کنند
چند ساعتی است که دلم گرفته است. ظاهرا خدا در بهشتش برای ما زنان کار خاصی در نظر نگرفته است. آخرش می رویم می شویم همسر بهشتی .... که احتمالا کارمان این خواهد بود که در خانه های بهشتی مان شب ها ، پاسی از شب گذشته، با آب گرم پاهای آماس کردهی مردان "مست و پاتیل "بهشتی را که از سحر تا نیمه شبشان را درمسیر خانه ی این حوری تا آن حوری طی کرده اند ماساژ بدهیم .
البته هر چه قدر نعمات بهشت را متناسب با فیزیک مردان طراحی کرده اند، این جهنم را برای ما ساخته اند ! که از موهای نامحرم دیده اویزانمان کننده و به جزای عدم تمکین از همسر _ خدایگان، فرعون والا قدر منزل، که اطاعتش موجب قربت است._ دست راستمان را در معیت پای چپ بریده و بر فراز نخلهای خرما بیاویزندمان تا عبرت شویم برای شیخ و شاب و ....
۱.از کلیه ی رانندگان تاکسی محترم تقاضا می شود اول صبح از گذاردن سخنرانی های مذهبی _خصوصا آقای "ن" که ظاهرا با هیچ چیز جز مانتو کوتاه و بوی عطر خانم ها مشکل ندارند!_ خودداری نمایند !!! به لحاظ تئوریک هم اذعان دارند که در زنان تبشیر موثرتر است تا انذار و در مردان بالعکس!
۲.اول دلم می خواست بنویسم آخر خدایا من به این "رقت جلد " و "ضعف بدن" (آن هم زنانه !) مگر هم قامت توی "عزیز" و "قاهر" و "قادر"ام ؟ اما بعد یادم آمد که می گویند "لا یبغون عنها حولا " خداست دیگر لابد چیزی بیشتر می داند که می گوید بهشتیان هیچ تغییری نمی خواهند ! خدایا بی زحمت من را ببر بهشت و از ان چیز هایی که قایم کرده ای و حتا در ویترین و تیزر های تبلیغاتی بهشتت نگذاشته ای به من بده ... وگرنه من در این دین ِدنیا زده ی مردسالار دق می کنم !ظاهرا پوست من را طوری طراحی کرده اید که با شعله ی کم رمق اجاق گاز خانه ـ که پسرک دو ساله هم از پس خاموش کردنش بر می آید ـ خیلی ناجور می سوزد و دیر هم خوب می شود .لطفا مرا به آتش قهرت نسوزان !
از آن مهم تر اینکه ما زن ها را به گونه ای آفریده ای که همیشه دوست داریم نازمان را بکشند و مرکز توجه عالم باشیم باشیم ! یعنی حتا اگر سر تا پایمان بسوزد هم به جمله ای ، نوازشی ، محبتی درد فراموشمان می شود .... لطفا ما را به "سخن نگفتن و نظاره نکردن " عقاب مکن که از سوختن دردناک تر است !
۳. چون آقای "ن" ظاهرا رجل سیاسی شده اند ! واقعا ما غلط می کنیم اسمشان را کامل بنویسیم .حتا غلط می کنیم در ذهنمان اسمشان را کامل بگوییم !ولی اگر امکانش بود آدرس بدهند حاضریم یک مانتو کوتاه و یک عطر دیور پوئیزن بخریم ببریم دو دستی تقدیم "خانواده " ی ایشان بنماییم ! شاید به این نتیجه رسیدند که جوانان مشکلات دیگری هم دارند ....
یادش به خیر در همه ی آن هیجانات بعد از تدفین شهدا ما دو تن به شیوه ی خودمان عاشقی کردیم!۱![]()
خدایی من که ازاین فیلم سر در نیاوردم ! البته دکتر نایبی ش رو فهمیدم چون الحمدلله باهاشون یک درسی داشتم که اسمش هم یادم نمی اد (اندازه گیری یا یک چیزی تو همین مایه ها !!!
) روز های سه شنبه اش درس می داد روزهای یک شنبه اش از این صحبت ها می کرد مفصل !!!! البته احتمال داره این نفهمیدن به آی کیو ی پایین ما مربوط باشه ! فقط یادمه سمیه ی دو رشته ای شاگرد اول ! که تا اخرش پای تصمیم موندن وایساده بود قبل از اینکه بره فرصت مطالعاتی "بهم گفت اگر می دونستم مملکت قراره به این نقطه برسه نمی موندم ".
نمی دونم چرا تو این فیلم از یکی دو گروه اصلا خبری نیست ....
بعد هم این سوال برای من به شدت پیش می آد که در ایران برای تو این احتمال بیشتر وجود داره بتونی مطلوب خودت زندگی کنی یا در خارج از ایران ـمستقل از اینکه این مطلوب چیست ـ؟ سواله دیگه ژیش می آد !!!
۱.عاشقی کردن به شیوه ی ما دو تن یعنی وقتی در ی راهرو هم گیر می کردیم سرمان را می انداختیم پایین که یعنی ما همدیگر را ندیدیم ! یعنی به نحو تابلویی من نمی گذاشتم کسی اسم مهربان همسر را جلوی من بیاورد (با اینکه کم هم غیبت رجال را نمی کردیم !!!) یادش به خیر الان که فکر می کنم می بینم خیلی تابلو بودم !!!![]()
![]()
چند وقت پیش که خبر معروف گلشیفته فراهانی پخش شد. اول احساس کردم آدم ها برای چه چیز هایی وقت می گذارند! اما تو درون خودم می دونم این یک فرایند "عادی " نیست که آدم ها بخوان بی هیچ سپری، بی هیچ مدافعی، مثل یک نوزاد جلوی چشم یک عالمه دوربین ظاهر شن! بماند که اساسا برهنه بودن یک تابو بود که که احساس می کردم خیلی ان طرف تر از خط قرمز آدم هاست.
چند وقتی بود که هر دفعه صفحه یاهو را باز می کردم نیم نگاهی هم به سر تتیتر خبر هاش می انداختم و همیشه ته دلم می گفتم "توی دنیا ی این بزرگی یعنی اتفاق دیگری جز برهنه شدن بازیگر ها و مدل ها نمی افتد که یک در میان خبر های این یاهو مکتوب همینه؟ یعین خدایی مساله ی هسته ایران و کشته شدن معمر قذافی با لخت شدن فلان هنرپیشه ی بالیوودی در یک سطح از اهمیت قرار داره؟" البته از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان یکی دو بار هم متن خبر ها رو کامل خوندم و دیدم عکس و فیلم هم ندارند پس امثال من هم به راحتی می تونن خبر را بخونن!
یکی دوهفته ای شده که حتا برای باز کردن میل ام صفحه ی اصلی یاهو را باز نمی کنم! تنها به یک علت ساده ! دیگر احساس نمی کردم برهنه شدن یک خانم جلوی چندیدن میلیون چشم مستقیم و غیر مستقیم اتفاق غیرعادی باشه !پذیرفته بودم که این اتفاق در فرهنگ هایی دیگر امری عادی و اخلاقی تلقی می شه. فکر می کنم یاهویی ها خوب کارشون رو بلدن مثل فارسی وان و ... پا روی خط قرمز مستقیم ما نمی ذارن همین که سه چهار بار در شبانه روز گوشه ی نگاهمون بیوفته به خبر خیانت های اخلاقی و ...برای اینکه به چنین رویدادی عادت کنیم کافیه!
زمانی نوشتن،نقاشی کردن،تئاتر ،خطاطی کردن و ... را دوست داشتم و در همه ی این ها چنان تلاش می کردم که معلم نقاشی ام در من "مونه"،پدرم "رسول جلیلی"و سردبیر و همکاران چند مجله ای که در آنها می نوشتم "نویسنده" ای دیگر می دیدند.
خاطره ام در تئاتر منحصر است به چندین گلدان سفالی به پاس سه سال پیاپی رتبه ی ۱ تا ۳ کارگردانی،بازیگری و نمایشنامه ی استان تهران در میان بچه های دبیرستانی ،که هر چه فکر می کنم یادم نمی اید گلدان هایش را چه کار کردم ! و بعضی وقت ها نمایشنامه های کلاسیکی که در زیر زمین خانه ی پدری جا گذاشتمشان و اگر گذرم به یر زمین پر از عنکبوت های مخوف و سوسک های جناینکار بیفتد دستی بر غبار غلیظ جمع شده بر تیره ی پشتشان بکشم.
نقاشی را شاید بیشتر از باقی دوست داشتم، فتح الفتوحم وقتی بود که پول هایم را جمع می کردم و از لوازم التحریر فروشی نزدیک خانه یمان قلمو های سه صفر و دو صفر می خریدم و تا صبح آهو های مینیاتوری می کشیدم، یا آن زمان که سال پیش دانشگاهی خانواده بریم بوم و رنگ روغن خریدند و من من با چه شعفی از تجربه ی کتاب هایی که پدرم برایم گرفت بود تمام وقت های آزادم را یا در مورد رنگ ها و تکنینک ها مطالعه می کردم و یا ادای نقاش ها را در می آوردم .
البته از موسقی هیچ سررشته ندارم،مادرم به شدت مذهبی است و حساس به هر گونه طرب آلات ، بنابرین تلاش های موسقی ام محدود می شود به زنگ تفریح های مدرسه ی راهنمایی که از بچه هایی که بلد بودند ارف یاد می گرفتم، امروز البته فلوتم در میان اسباب بازی های پسرکم عصایی شده است که با آن ادای "پیر زنی که به مسجد شاه می رفت" را درآورد. و جالب اینکه مهربان همسر به همین که فلوت سابق من عصای امروز پسرک شده است اعتراضات وسیعی دارند !!!
خلاصه ما از جنگ های نرفته افتخار شکست بسیار داریم.اما امروز هنرم این است که از ۸:۳۰ صبح بشورم و بسابم و جارو کنم و بر سر روی این خانه ی کوچک دست نوازش بکشم، تا شب که او می آید. و او خسته از بارسنگین مسئولیت روز بیاید و به پسرک آموخته باشم ،وقتی پدر آمد با آن صدای بچه گانه اش برود پشت در و بپرسد "کیه؟ من مرد هونه ام !" . افتخار روز هایم وقت خالصی است که برای پسرک می گذارم و لگو هایش مثل آجر های ساختمان بر روی هم می گذاریم و او ذوق دنیا را می کند که برجی که ساخته (به برج هم می گوید قطار) آنقدر بلند شود که برای گذاشتن آخرین آجر هایش بالای صندلی برود .
کتاب هایی که می خوانم نه کافکاست نه مارکز نه کتاب های آقای جوادی که بسیار دوستشان می دارم و نه حتا آندرا تی روی و .... بلکه شده اند "داستان های مزرعه"،لودر کوچولوی نارنجی"،"ترانه های شیمو کوچولو"و ....
بعضی وقت ها فکر می کنم هیچ گاه مشهور نخواهم شد! احتمالا هیچ گاه نویسنده، شاعر،موسقیدان یا نقاش بزرگی نخواهم شد، اما شاید همسرـمادر خوبی بشوم . وقتی دست شویی خانه را می شویم، یا در کمال خستگی در آن لحظه هایی که چشم هایم به زور چوب کبریت باز مانده غذای مورد علاقه شان را درست می کنم فکر می کنم دنیای دیگری در پس این دنیا وجود دارد ! دنیایی که در آن مهم نیست چه قدر موفق باشی،چند مقاله ی علمی داری، چند نمایشگاه از هنر های دستی ات بر پا کرده ای و ... دنیای که در ان از تو می پرسند "چه قدر زیبا زندگی کرده ای ؟" "عمرت را برای چه گذاشتی ؟" و ...
وقتی چند نفری گل یا پوچ بازی می کردیم و مطمئن بودیم یک نفر جفت پوچ است ! می گفتیم کف بزن! کف زدن تداعی جفت پوچ بودن دستان طرف مقابل است و یقینا اگر آدم عمرش را برای جفت پوچ همه ی شش میلیرد نفر ساکنین این کرده ی خاکی هم بگذارد باز هم پوچ است. دغدغه ام تنها دنبال کردن چیز هایی است که از انها لذت می برم و این هم ناگریز(دقیقا ناگریز) این دار تزاحمات است که به دلیل محدودیت زمان و مکان همواره باید یکی را انتخاب را کنی ...
الان هم سه روزه یک دفعه دست کوچولوش رو می گیره روی چشمش !و با حالت گریه می که "امان ای دل امان ای دل !!...." یا به هر بهانه ای شروع می کنه به سینه زدن و می گه "صدیگه ی کبیا! یا حزر زهرا!!!(صدیقه ی کبرا،یا حضرت زهرا")
امروز هم تو منزل مادربزرگش(مادر پدرش) لامپ شمعی چراغ خواب رو با سرپیچ از جاش درآورده و مثل بلندگو گرفته دستش و برای همه مداحی می کنه ! نمی دونم این به خاطر ژنتیکه! یا علت دیگه ای داره ولی به دو سه سال دیگه فکر می کنم که پدر و پسر می خوان تمام مدت توی خونه یا هم مسابقه ی "نغمه های مذهبی بگذارند"!!!
رتبه ی یک که یک آقا پسر فوقالعاده مودب بود !رتبه ی ۵ سروناز که بعد از یک ترم تغییر رشته داد رفت معماری بهشتی !مهدخت رتبه ی ۱۲ ، دلم برای الهام که در نهایت استعداد از برق بیزاری جست بیشتر از بقیه تنگ شده ! خیلی از بچه ها الان درس های دکتراشون رو تموم کردن!)من کماکان دانشجو فوق لیسانسم !
) خیلی ها رفتن عده ای تو بازار کار مشغولن و ....
از بین ما اما یک نفر هنوز که هنوزه دانشجوی ترم یک برق شریف باقی مونده !"علیه" آخرین خبر یکی دو سال پیش که ازش داشتم این بود که هیچ وقت عوارض سکته ی مغزی دانشجوی ترم یک برق شریف با رتبه ی ۲۱ (یا ۱۹) برطرف نشد.یادم میاد که خانواده اش پدرش رو مقصر می دونستن به این دلیل که مجبورش کرده بود بیاد تهران! در حالی که خودش می خواست فردوسی مشهد درس بخونه! و یادمه که وسط بحث تلفتی با پدرش سر همین موضوع سکته کرده بود .هنوز چشم های درشتش به وضوح تو یادمه . نمی دونم چی شد که نصفه شبی دلم برای خاطرات ترم یک و دو لیسانس گرفت، برای ورودی تالار موقع امتحان های ریاضی و فیزیک و دیفرانسیل، برای تخته ی قرمز تالار ۵ و درس مقدمه ای بر مهندسی برق دکتر علوی ،(یک بار وسط کلاس دکتر راه افتاد رفت ته کلاس آقای تبریزیان رو که خوب خوابش برده بود بیدار کرد !
بنده خدا هول کرده بود در حد تیم ملی ) ...
چه قدر خاطره فکر کنم دو کلمه دیگه بنویسم اشکم سرازیر شه ...
پریشب با هم دعوامون شد
، بعد از کلی کلنجار آشتی کردیم و خوابید . صبح که بیدار شد بردمش حمام.یک دفعه گفت:" بریم بیرون من شما رو تنبیه کنم!"
با تعجب گفتم "یعنی من تنبیهت کنم ؟" گفت "نه من ..من شما رو تنبیه کنم ! مامان هاطمه رو تنبیه کنم!"
گفتم :"چرا ؟مگه کار بد کردم ؟؟" با عصبانیت و جدیت در حالی که اخم کرده بود گفت "شیکوندی !!!! شیکوندی !!! پرت کردی شیکندی !!!" بعد هم به دلش اشاره کرد و گفت"دل محمد امینو ...اینه محمد امینو شیکوندی !!!![]()
"![]()
شاید هم حکایت "درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی
"باشه 1.
از طرف دیگر تنها ایرادی که وجود داره اینه که با دست چژم نمی تونم تایپ کنم مجبور شدم سوال هایی که یکیش دقیقا توی خواب شکل گرفته رو خلاصه بنویسم .