وقتی یک معتاد می خواهد ترک کند روزی هزار بار می میرد و زنده می شود.خون بازی *را که دیده اید؟استخوان درد های شدید خماری،سر درد،،غلیظ شدن بزاق دهان....
ما هم معتاد شدیم و این را می دانم که با همه ی این ها و همه ی مضرات این بلای خانمان سوز به هیچ عنوان نمی توانیم ترک کنیم.ما به تکنولوژی معتادیم به همان یک تکه ی کوچکتر از کف دست که نصف زندگی مان از قرار های ملاقات ها و اطلاعات شخصی گرفته تا شماره تلفن دوستانمان و عکس های خصوصی را رویش چپاندیم...
در 48 ساعت گذشته زندگی ام تقریبا فلج شده._نمی دانم چرا یک دفعه همه ی چیز با هم از هستی ساقط می شود_نه می توانم با کسی تماس بگیرم ،نه کسی می تواند با من تماس بگیرد نه قرار هایم یادم می ماند نه به آن ها دسترسی دارم .به خاطر یک گوشی کم تر از 300 گرم.من آدم چندین ده کیلویی بیچاره شده ام.البته دوستانی که از وضعیت حواس من اطلاعات لازم را دارند می دانند که به انواع و اقسام وسایل یاد آوری کنند و مسیر یاب نیاز دارمـبرای همین هم بدون موبایل فلج می شوم ـ تا مادر و پدر یا مهربان همسرم مطمئن باشند که صبح که از خانه بیرون می آیم شب قطعا بر می گردم!مثل این پیر مرد ها ی آلزایمری یا یک بچه ی هشت نه ساله که هیچ جا را بلد نیست.یک زمانی دوستانم قصد داشتند که مشخصاتم را هم روی یک کاغذ بنویسند و به گردنم آویزان کنند تا اگر رفتم پیش پلیس .لااقل آن ها بتوانند مرا به خانه بر گردانند.البته تازگی ها بهتر شده بودم.ولی ظاهرا باز هم حواس پرتی ام عود کرده.
قبلا ها مشکلاتم در این حد بود که اگر می خواستم از گیشا بروم شهرک غرب ،باید می رفتم انقلاب بعد سوار اتوبوس های شهرک می شدم که همه ی آن ها از گیشا هم می رد می شوند.یا مثلا روی پل سید خندان هر چه فکر می کردم که چه طور باید بروم زیر پل به ذهنم نمی رسید و یک تاکسی در بست می گرفتم برای زیر پل.یادم می آید یک بار تا دم در مدرسه با شلوار لباس خوابم که از قضا بی نهایت گلگلی بود رفته بودم و مجبور شدم بر گردم خانه تا شلوارم را عوض کنم.قاعدتا به دلیل همین حواس پرتی مضمن چیز زیادی از این ها یادم نمانده و دوستان خود خاطرات دقیق تری دارند . اما این روز ها یک مشکلی بدی که گرفتارش شدم این است که تا یک جای یک مسیر را می روم بعد در یک حالت مکاشفه گونه یکدفعه می گویم "من اینجا چه کار می کنم؟"و بر می گردم .همین دیروز قرار بود چند تا از دوستان را ببینم تا وسط مسیر رفتم و بعد دچار این سوال فلسفی شدم که من کجا باید بروم؟اصلا این جا چه می کنم ؟و... در نهایت مانند آدم های خسران زده سر خر را به سمت منزل کج کردم و همه اش به خودم م گفتم که بببین یک ذره حواس نداری معلوم است یادگار شمال چه کار داشتی؟شدیدا هم احساس می کردم که ما جرا یک ربطی به پاسداران داشت،و قاعدتا این احساس را به مهمانی جمعه ی منزل یکی از اقوام نسبت می دادم که دولت بود.
در نهایت چند ساعت بعد یکی از دوستان با منزل پدرم تماس گرفت که چرا نیامدی و آن همه منتظرت بودیم و خوب است که اولین نفر اطلاع دادی و ...
در این جا از دارتانیان و باقی دوستانی که سر کار بودند کمال بخشش را تقاضا دارم .که می دانم با بررسی سوابق من قطعا این لطف را در حق من روا می دارند .
.......................
*اگر ندیده اید ببینید قطعا از سنتوری عمیق تر و جذاب تر است .