یک ترس قدیمی


ماجرای فرمان اجرایی ترامپ، مصادره بنیاد علوی، صحبت رییس سازمان ملل در این زمینه که ایران از تنش موشکی بپرهیزد، مستقیم مرا می برد به خاطرات اول و دوم دبستان.
ترس از تنها شدن و طرد شدن و ترس از فرق داشتن. یادم نمی رود عسل و گل آذین بچه تخس‌های محبوب بودند. عسل با موهای مطلقا بلوند و چشم های سبز و گل‌آذین که حتا در مدرسه ما در یکی از محله های مرفه پولدار به حساب می آمد.
و از بد حادثه جلوی این دو نفر می نشستم. کلاس اول دبستان بحران‌هایی که می تواند ادم را به انزوا بکشد زیاد نیستند، یک بار بالا اوردن در سرویس، مقنعه چانه‌دار به جای ان مقنعه های ابردوزی شده جا گذاشتن دستمال کاغذی و کثیف بودن بینی... و من از بین این‌ها مقنعه چانه‌دار داشتم.
بحران برایم از اولین یک‌شنبه‌ی جلسه‌ی مادران شروع شد، مادرم یکی از سه مادر چادری بود! بعد از ان جلسه دیگر هیچ وقت هیچ چیز درست نشد. ترس از تنهایی بین دو جلسه که تا حل و فصل مخاصمات طول کشید تا امروز با من مانده.
و امروز که موج ایران‌هراسی را می‌بینم دوباره می‌شوم همان دختر بچه فوق لاغر که گوشه نیم‌کت یکی مانده به آخر ردیف وسطِ کلاسِ اولِ خانم امانی و کلاس دوم خانم قدیری می نشست و نمی‌دانست چه باید بکند؟ یا که باید باشد.
طنز مکررش اینجاست آمریکا مثل لیدرهای کلاس های ان دو سال اول دبستان هم بور و هم پولدار است. و تلخش اینجاست که من هنوز به اندازه یک دخاربچه ۷ ساله سردرگم و ناتوانم.

م.ا.ا ۱۱۱

رفته بودیم به دهات پدری، البته باید بگویم پدربزرگی که حس مالکیتی و ملکیت ایجاب می‌کند بگویم ده خودمان! پسرک در استخر خانه در حال شنا بود و به مدد بازوبندهای نارنجی که از یکی از اقوام قرض گرفته بود می توانست روی آب بماند و تمرینات پادوچرخه را انجام دهد. بعد از یکی دوبار رفت و برگشت  طول و عرض استخر با حالتی مکاشفه گونه می‌فرمایند« مامان فکر کنم من دوزیستم که این همه زور شنا کردن یاد گرفتم»

 

م.ا.ا ۱۱۰

دیشب پسرک با دخت یکی از دوستان که حدودا هم سن هستند مشغول خاله بازی بود. دورادور در احوالاتشان مداقه می‌کردم. پسرک «علی» نامی بود که با همسرش می‌خواستند بروند مسافرت. یکی می‌گفت شمال و دیگری آلمان. گرچه به تفاهم نمی‌رسیدند اما دخترک تصمیم گرفت که برای «علی» چایی بریزد. یک دفعه پسرک گفت:

«زن اون بساط چایی تو بکش کنار هواپیمام می‌خواد فرود بیاد :دی »

سرای محله

دیروز در مسیر بازگشت به منزل با دوستم صحبت می‌کردیم که آیا کلاس آموزش موسقی سنتی خوب، با قیمت مناسب با معلم خانم در منطقه ما پیدا می‌شه یا نه. دوستم گفت که خواهر زاده‌اش ویالن را در «سرای محله» مون شروع کرده و خیلی برای شروع راضی بوده. امروز سر راه رفتم ببینم که چه جوریه و در کنارش چه برنامه‌هایی برای بچه‌ها داره چون پسرک گفته امسال تابستون می‌خواد کلاس‌های نقاشی،‌ ژیمناستیک، قرآن، آشپزیِ حرفه‌ای!!!! زبان و مدرسه فوتبال بره!!!! که «حوصله‌اش توخونه سر نره و مجبور نشه برای سر رفتن حوصله خاهرش را اذیت کنه!!!» حالا بماند که با حساسیت‌های من در مورد محیط و معلم و ... چه جوری می‌خواهیم کلاس بریم... 

خلاصه رفتم پرسیدم برنامه کلاس‌هاتون چه‌طوره و بعد هم پرسیدک کلاس‌های موسیقی‌تون چه‌جوریه؟ آقاهه یک دفعه منکر شد و گفت« اونو الکی اونجا نوشتن! چندتا جوونن پنج‌شنبه جمعه‌ها اجازه گرفتند بیان از سالن استفاده کنند» من هم گفتم «موسیقی سنتی؟» یک دفعه گفت « آهان می‌خواید ثبت نام کنید؟ ... نه سنتی کلاس نداریم، ارف هست و ویلن ...» یعنی یقینی فکر کرده بود من جزو ۷۰۰۰ نیروی نامحسوس گشت امنیت اخلاقی هستم :دی 

سلام

سلام

نمی دونم کسی هنوز اینجا سر می‌زند یا خیر. 

اما از اول عید تا به جال یاد چند آشنای مجازی افتادم. آشناهایی که یک اکانت یا یک وبلاگ بودند. و بعد از خاموشی چراغ اینجا و پاک شدن آن‌ها دیگر ازشان خبری ندارم. اما خواستم بگویم برای آن‌ها هم مثل سایر آشنایان دعا می‌کنم. 

شاید این چیز بدی نیست که دنیای مجازی این  همه فراگیر شده. آدم‌هایی که فقط بعد مجازشان را در بازه‌ای تجربه کرده‌ای، اما می‌دانی رنجشان چیست و چه دعایی طلب می‌کنند. با توجه به آنچه در این سی و یک سال آموخته‌ام آدم در دنیای حقیقی مثل آمریکاست از دیدگاه مرحوم امام« هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» و فقط دعاست!!!! که تلاش‌های کورمال کورمال ما را به نقطه‌ای می‌رساند. بنابرین دعا خصلت مشترک دنیای مجازی و حقیقی برای دوستان است.

سرکار

اومدم اینجا یک چیزی بنویسم،

اما این قدر خوابم میاد که هیچ چیز خوابم رو نمی پرونه :دی 

برم دنبال خواب و زندگیم:دی

سرکار

بعد از مدت‌ها بیایی بنشینی در اتاق، پیش همکارانی که هم‌نشینی با آنها موجب خرسندی است. مقاله ای بخوانی، داده ای نگاه کنی، کدی بنویسی 

عیشمان کامل می‌شد اگر قرار نبود ریاستی که حق معلمی بر گردنمان دارد برود...(قرار است دیگر روضه اش را نخوانم) 

من از لحظات سرکار بودنم لذت می‌برم

روزمره

الان ما یک م.ا.ا داریم و یک م.ا خالی! 

مریم ۷ ماهه شده! برادرش تمام مدت می‌خواهد «خواهری را آزمایش مخرب بکنم!!!!» یعنی ببیند اگر دلش را فشار دهد قلبش می‌ایستد! یا اینکه دستش چه‌قدر از پشت کشیده می‌شود! (بدیهی ست که کار من هم شده چسبیدن به دخترک که اگر خدا بخواهد زنده بماند!!!! بسیار حداقلی فعلا تلاشم زنده نگه داشتن کوچکتره شده!)

روزمره است دیگر، چشم باز می‌کنم دیوار خانه روبه رویم است (و انبوهی از کارهای نکرده ) راه می‌روم دیوار خانه‌است، غذا می‌پزم روبه‌روی دیوار خانه، می خوابم زیر سقف خانه و گاهی از خودم می‌پرسم خارج این چهاردیواری هم زندگی جریان دارد؟ 

ناشکری نیست نقل این روزهای زندگی‌ست تا کودکک (کودک کوچکتر ) از آب و گل درآید. اولی برود مدرسه٬ دومی بتواند برود مهدکودک... یعنی دو سال دیگر از من مادر چیزی باقی مانده؟؟؟(هر کی الان بگه «الکی نیست که بهشت زیر پاتونه» با آرنج می زنم تو چشمش ها!) 

زیاده حرفی نیست نالیدیم بدانید چرا نمی‌نویسیم :دی 

 

گاهی از بی دردی کلاقه می شوی و حوصله ات سر می رود! می خوتهی به زمین و زمان گیر بدهی و دعوا کنی و ... 

من امروز از هوای گرفته و دود آلود کلافه ام 

نور خانه که کم می شود کلافه می شوم!

احساس غیر مفید بودن آدم را کلافه می‌کند!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

کاش یک ساز و کاری وجود داشت که در آن مادرها مرخصی می‌رفتند!

بی بوته!

گاهی به جای آنکه ملاحظه کرد باید جواب یک آدم متکبر را داد، همانجا، در جمع و نشاندش سرجایش....

 جای آنکه اعصاب خوردییش را مثل یک سطل آشغال با خود حمل کرد....

آدم بی اصل و نسب را هر کاری کنی از تربیت بی بهره است. پولدار شود می شود نوکیسه، خانه اش رود شمال شهر می شود غربتی، تحصیل کند می شود عقده ای. زیبا باشد می شود از خودراضی ...آدم اصل   نسب دار هیچگاه منکر گذشته اش نیست، گذشته ای که می تواند ریشه های دهاتی و دهقانی باشد، می تواند فقر باشد می تواند بیسوادی پدر و مادر باشد. آدم بی اصل و نسب اگر دستش به نداشته هایش برسد مدام فریادشان می کند. می خواهد سفر خارج باشد می خواهد قیمت گرفتن یک کیف دو میلیون تومانی باشد می خواهد تحصیلات عالیه باشد یا هر چیز دیگری ...

 توصیه من این است اگر با چنین آدمی سر و کارتان افتاد همان برخورد های اول بزرگمنشی را کنار بگذارید و یکی دوبار سر جایش بنشانیدش! تواضع در مقابل چنین آدمهایی آنها جری میکند و به آنها اجازه می دهد که شخصیت نداشته شان را باور کنند! باور کنید هم به نفع شماست و هم به نفع آنها!