رفته بودیم به دهات پدری، البته باید بگویم پدربزرگی که حس مالکیتی و ملکیت ایجاب می‌کند بگویم ده خودمان! پسرک در استخر خانه در حال شنا بود و به مدد بازوبندهای نارنجی که از یکی از اقوام قرض گرفته بود می توانست روی آب بماند و تمرینات پادوچرخه را انجام دهد. بعد از یکی دوبار رفت و برگشت  طول و عرض استخر با حالتی مکاشفه گونه می‌فرمایند« مامان فکر کنم من دوزیستم که این همه زور شنا کردن یاد گرفتم»