م.ا.ا ۱۱۱
رفته بودیم به دهات پدری، البته باید بگویم پدربزرگی که حس مالکیتی و ملکیت ایجاب میکند بگویم ده خودمان! پسرک در استخر خانه در حال شنا بود و به مدد بازوبندهای نارنجی که از یکی از اقوام قرض گرفته بود می توانست روی آب بماند و تمرینات پادوچرخه را انجام دهد. بعد از یکی دوبار رفت و برگشت طول و عرض استخر با حالتی مکاشفه گونه میفرمایند« مامان فکر کنم من دوزیستم که این همه زور شنا کردن یاد گرفتم»
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۵ ساعت 14 توسط فاطمه نجفی
|
متاهلم و این یعنی وقت را مثل بسیاری چیز هایی دیگر با دیگری تقسیم کرده ام. پسری دارم که نوشتن از او برایم آرامش بخش است،مثل همه ی مادر ها دغدغه ی اول زندگی ام تربیت کردن اوست. مستانه علوم انسانی و اجتماعی را دوست دارم، ادبیات و اقتصاد، همه چیز می خوانم، کافی است در دسترسم باشد و اندکی زمان ...(زمان متاع نایابی است برای مادران). اما اینجا تنها برایم، محل ثبت گذران روزهاست، نه جای تفاخر به دانسته ها.