م.ا.ا75

دو سال پیش یک گربه‌ای در زیرزمین منزل مادرم اینها زایمان کرد. یکی از بچه‌های این گربه از همه کوچک‌تر بود و یک چشمش هم عفونت گرفت و کور شد. الان ایشون شده فرزند چهارم مادرم. این گربه نارنجی مامانم  دنبال مادرم راه می افته و در هر فرصتی که پیدا کنه تلاش می‌کنه وارد خونه بشه یا دنبال مامان راه بیفته و خوب طبیعتا مورد توجه مامانم هم هست. با این توصیفات باید درک کنید که محمدامین هیچ علاقه‌ای به این ملوس خان ندارد. (یکی از بحث‌های مفصل منزل ما این است که آیا باید از گربه‌های حامله حمایت کنیم یا ملوس خان ؟؟؟؟ و کدام مشکل بیشتری در تهیه غذا دارند!) 

....................

دیشب داشتیم می رفتیم بیرون و محمد امین داشت با ملوس خان دعوا می‌کرد که "دهنت را به نرده‌ها نمال، کثیفه، باکتری داره، دل درد می‌گیری" عزیز جون (مادرم) رسیدن و محمدامین می گه" این گربه ت همیشه گشنه شه!!! چوب می خوره دل درد می‌گیره ها" عزیز جون می گن" آره چی کارش کنیم ؟" محمد امین می‌گه"فکر کنم این هم مثل من کباب خوره! "

...................

به محمدامین می‌گم "من تپل ترم یا عزیز جون ؟"

می فرمایند" خب معلوم دیگه من!!!!"

 

هوای پاییزی

هوای گرفته و خنک پاییزی که یک نم بارونی هم شب قبلش زده، تهران را شبیه نقاشی‌های دهه‌ی هفتاد لندن کرده(از نظر من). مدام صورتم را از تنها پنجره‌ی رو به بیرون اتاق کارمان بر می‌گردانم 

نمی دانم چرا در چنین هوایی از من انتظار می رود که بتوانم "اثر آزمندی"1 و عملکرد "صلاحدیدی"2 دولت در حوزه بودجه  تحلیل کنم ؟ تنها اتفاقی که می‌افتد این است که بر روی خطوط پی در پی و نوشته‌های انگلیسی با رضا گام بر می دارم !

آخر هر خطی رضا نشسته است و پاهایش را از لب خط آیزان کرده و من به امید رسیدن به آخر خط مقاله را می‌خوانم .... 



1. voracity effect
2.discertionary

م.ا.ا 74

دیشب من اعصاب درست درمونی نداشتم. واقعا هم تا این لحظه علتش کشف نشده. به هر حال مسئولیت پسر را بیشتر پدر بر عهده داشتند. 

موقع خواب می گیم "بریم بخوابیم؟"

آقا پسر می فرمایند " من اونجایی می خوابم که مامانم می خوابن!!!" مردیم از خوشی این ابراز احساسات

..............

چند وقت پیش صبح (من در کمال ناجوانمردی دیگه از آب کشیدن بالش و پتو خسته شده‌بودم و شب پوشکش کردم ) موقع دست و صورت شستن" مامان! آخه درسته من که یه مردم رو پوشک می کنین ؟"

پریشب موقع نماز صبح " مامانی من ... دارم" بردمش دستشویی. بعد از بازگشت "مامانی پوشک لازم ندارم ، آخه مردم ! خوابیدم اشتباه نکنی ها"

.............

امروز صبح وقتی من داشتم حاضر می شدم" مامانی می خوای بری سر کار برو ولی زود نرو!!!"


پسر گلم پس فردا که بزرگ شدی و اینها رو خوندی (یعنی الان که احتمالا داری می‌خونی) به اشتباه تصور نکنی که همه ی سن دو و سه سالگیت را تنها دغدغه ی من این ماجرای دستشویی رفتن بودی و تنها شیرین زبونی های تو در این زمینه. مساله اینجاست که برای تو ماجرا از اهمیتی که برای من برخورداره _در این سه سالگی_ برخوردار نیست. آنقدر بعضی چیزها برای ما آدم بزرگ ها بدیهی و طبیعی است که فراموش کرده‌ایم اینها توانایی های "اکتسابی" بوده اند. بنابرین یادگیری تو در زمینه ی بدیهیات برایم بسیار جالب است. این همه نوشتن در این زمینه را بگذار به حساب آنکه برای من همه ی این ماجرا تنها رشد توست و لذت من از رشد تو

فدایت مامان فاطمه   

وقتی می گم فدات دلم می خواد صورتم را به کف پاهای تپلت بچسبونم ...

م.ا.ا73

محمد امین"امام حسین قل هوالله رو بلده?"

من"بله مامانی همه ی قرآ ن رو بلدن"

محمدامین"اذانم بلده?"

من"بله گلم"

محمدامین"دعای فرج?"

من"مامانی خودشون امامن اما حق با تویه بلدن"

محمد امین"بلدن حط صاف بکشن مثل من?"من شاخ درآوردم."نمی دونم مامانی تا حالا چیزی نشنیدم"

محمدامین"فکر نکنم بلد باشن!بعد من بهشون یاد می دم ,!!!خیلی امام حسین وشحاله منو داره"

.

تنها روضه:

آدمی که بر زمین می افتد دستانش را سپر می کند....

            اگر کسی دست نداشت.....

م.ا.ا72

بعد از مراسم تو مسجد دانشگاه داشتم به پسرم غذا می‌دادم. یک بنده خدایی پرسید قراره همین یکی بمونه ؟ من هم که نمی‌دونم چرا حوصله نداشتم گفتم " آره انشالله" و خانمه گفت"حیفه" که محمد امین با دهان پر گردنش را کج کرد و لحن فوقالعاده ممهربونه گفت" قراره همین یکی بمونه . خدا بهش یه خواهر و برادر هم بده ":)) دلم می خواست دهنش را ماااااااچ کنم .

الحمدالله ما در محله‌ای زندگی می‌کنیم که هنوز به لحاظ فرهنگی بافت سنتی دارد و روبه روی در خونه‌مون یک مسجد نسبتا معروف هست. دم غروب از زیر پنجره دسته‌ی عزادارها رد می‌شدند و پسرک با شنیدن صداشون شروع کرد شادی کردن " مسحد اومده تو خونمون" "خدایا شکرت که مسجد اومده خونمون" بعد رفته پشت پنجره و میگه" مامان خودشه حضرت حسینه! با حضرت فاطمه و علی قراره بیان خونمون "

تحصیل

بعد از یک عمر زندگی با عزت! امروز مجبور شدم برم انقلاب از این انتشارات‌هایی که کتاب‌های پیام نور می‌فروشند کتاب یکی از درس‌های این ترم را بخرم. کتابی که شک دارم محتویش هیچ کمکی به دانشجوی دکتری بکند.  (برای یک دانشجوی لیسانس قطعا مناسب است) 

بر آبا و اجداد مسببین تعلیق-تعطیل دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف از دکتر روستا آزاد، عامری، حسنی، بچه‌های فلان تشکل دانشجویی و بچه‌های ... دانشجویی، و بازهم دکتر روستاآزاد (ریاست وقت دانشگاه شریف)صلوات. که به مدد دولت تدبیر و امید دانشکده دوباره دانشجو خواهد گرفت. و تنها عمر چند نفر مثل ما ... 


خیلی خوبه آدم بتونه از بعضی چیزها عبور کنه اما من به نحو دردناکی نمی‌تونم از این ماجرا عبور کنم. پس در این زمینه نصیحتم نکنید 

م.ا.ا 71

بابا رضا دم در ورودی مجتمع ماشین را نگه داشتند"من یه دقیقه برم شارژ را بدم و بیام"

بعد از برگشتن بابا رضا، محمد امین"شارژ عمو نصرتی تموم شده بود؟"

بابایی با توجه به سابقه ذهنی پسر" نه باباتی، شارژ ساختمان یعنی پولی که می دیم تا از آسانسور استفاده کنیم یا زباله هامون رو می برن"

محمد امین فکورانه و با لحن سوالی" یعنی پول می دیم که هی لپ تاپمونو شارژ کنن؟"

م.ا.ا 70

محمدامین تو دستشویی خونه مامان جون " پس این خیارچیزشون کجاست؟"

من" چی مامان؟"

محمدامین"همون که باهاش دستشویی رو می شورن"

من" فرچه رو می گی مامان؟"

محمدامین " آره دیگه برس داره!"

.............

محمدامین" شنغن (بر وزن شلغم) خیلی خوشمزه نیست"

باباش" باباتی شلغم"

خودم رو کشتم ولی دیگه اشتباه نگفت:((

..............

محمدامین بعد از بیست دقیقه انتظار تو خانه بازی شهرداری به مسئول جامعه القران که تازه رسیده بود " شما دلتون میاد که دل من آب بشه این همه منتظر موندم ؟؟؟؟"

...

رییس رییس بزرگ فکر می کنه یک چیزی به رییس بزرگ گفته که نگفته یک دفعه یادش اومده که امروز باید یک جلسه ای بره. رییس بزرگ یک گزارش 200 صفحه ای می ده به یکی از همکاران که جدول هاش را ظرف دو روز ،به روز کند :دی

کار انجام می شه (چون همکار ما هم خیلی تواناست هم گزارش مزبور عینین بخش داده کار پاین نامه دکتری شه ) ولی این رییس رییس بزرگ ما کلا یک ایرادی دارد که وقتی قراره حرف نزنه می زنه .وقتی می خواد حرف بزنه یادش می ره. بعد هم فکر می کنه ماکرو فره :دی 



مذاکره

تو بدترین شرایط موجود با جاری کوچیکم برای اولین بار درگیری لفظی پیدا کردیم (واقعا نهفمیدم چی شد که این جوری شد) چون توجمع بود مجبور شدیم جمعش کنیم 5 دقیقه بعد تو رختکن منزل پدر شوهر در حالیکه جفتمون دستامون از عصبانیت می لرزید یک بحث مفصل کردیم (هر دومون هم می گفتیم تو نمی ذاری من جمله‌ام را بگم!) نیم ساعت بعد ازش خواستم از من و خواهر شوهرم عکس بگیره (تو آرامش کامل) کلی عکس گرفتیم (هم من هم اون ) آخر شب هم در حالیکه داشتیم ظرف می شستیم راجع به عروس خانم و آقای داماد (خواهر شوهر گرامی که نامزدیشون بود ) صحبت می کردیم و "انگار نه انگار "  بعد از ظهر فرداش هم با هم برگشتیم تهران ...

حرف زدن چیز خوبیه حتا گاهی دعوا کردن هم خوبه مساله حل می شه. خصوصا اگر بخوایم یک مساله مشخص را حل کینم. وسط صحبت یک لحظه گفتم " ببین اگر بخوایم همه ی چیزهایی که تو پنج سال قبل اتفاق افتاده رو زنده کنیم هر دومون به اندازه کافی داریم " و گفت " من آدم کینه ای نیستم " و من هم گفتم " دقیقا مساله فقط سر این موضوع که الان چی شده" آخر بحث هم من حق رو به خودم می دادم هم  اون و هم اینکه هر دومون فهمیدیم که طرف مقابل سو برداشت کرده. منتها مساله حل شد چون ما داشتیم یک چیز واقعی حال حاضر را حل می‌کردیم . گاهی روابط بین کشورها هم اینه . ما همه ی اختلافاتمون را داریم هر دومون هم خودمون را محق می دونیم ولی می خوایم "یک مساله خاص را در یک زمان خاص حل کنیم."

اداره

می خوام رییس بزرگه رو بزنم!!!

به رییس کوچیکه می گم برنامه جدی خودم اینه که روی پیش‌بینی تولید با رویکرد فلان کار کنم  که مشکل افت روند بلند مدت رو که درپیش‌بینی فعلی به نظرم قابلیت اعتماد را تا حدی پایین میاره، کم کنم. گفت با رییس بزرگه باید حرف بزنه. امروز می گه شاید اولویت اولمون نباشه (با توجه به اینکه ما یک خط تولید پیش‌بینی تولید را داریم). می خوام برم با حفظ همه ی موازین یقه ی رییس بزرگه را بگیرم بگم (بلا تشبیه البته )" شما بچه تون رفت دانشگاه گفتین به بلوغ رسید و دیگه خط تولیدش راه افتاده بی خیال ارتقاش شدین ؟ یا دارین سرمایه گذاری می کنین که ازدواج کنه و تحصیلاتش بشه فلان و ..." 

یارو تو رادیو می گفت همون جور که با رییستون حرف می زنین با همسرتون حرف بزنین ببینین زندگی چه قدر تغیر می کنه. باید بهش بگم اگر به توصیه ت عمل کنم  که زندگی مون خمی ره رو هوا !!!! با این توصیه هاشون :دی

م.ا.ا69

دیشب

محمدامین"مامان امروز یک عالمه رعد و برق زد. می دونی چرا ؟"

من: مامانی تو چی فکر می کنی ؟(من مامان بدی نیستم ها یک عالمه هم چیز بلدم ولی دوست دارم جواب بده و فکر کنه )

محمدامین:"آخه خدای مهربون می خواست برامون بارون بفرسته :))"

.............................

بعد از ظهر جمعه مهربان همسر خوابیده بودن و پسرک اجازه داشتند تلویزیون ببینند. دیدم اوضاع امن و امانه برم لذت یک دوش کوتاه را ببرم (فکر کنم باید تو نعمت ها بهشتی حمام و حوله ی خشک گرم در حالی که بعد از حمام یک لیوان چای داغ یا شربقت خنک منتظر آدمه ذکر می‌شد واقعا بازاریابی ش از میوه بهتر عمل می‌کنه) کتری را روشن کردم و زیرش را کم کردم  که وقتی از حمام آمدم چایی بگذارم. 

داشتم لذت پوشیدن حوله را می‌بردم که آمده پشت در حمام "مامان بدو غذات سوخت!" من هم نگران که دقیقا چی شده گفتم "الان میام" اما پسرک مثل تخمه توی ماهیتابه جلیز و ولیز کنان "بدویید غذا سوخت " و بابا را به زرو بیدار کرده که "بابا بدو مامان حمامه غذا سوخت " 

خلاصه من به این نقطه رسیدم که بابارضا داشتند برای پسرک تشریح می کردن " باباتی آب جوش اومده، این بخاره آبه:دی و این هم صدای قل قلشه!!!!"

م.ا.ا 68

ساعت یازده شب در منزل بابا سعید به پسرک عرض می کنم "مامانی داریم می ریم" 

با آرامش تمام شمعشون رو فوت می کنن و می گنن " خداحافظ، فقط فردا شب زود بیاین!!!!"

م.ا.ا 67

ما کماکان با بحران حذف شیشه شیر از برنامه ی خواب پسرک مواجهیم. پس طبیعیه که شیشه را زمان خواب ایشان بپیچانیم. دیشب هشت تا بالش گذاشته وسط تخت ما یک بالش هم زیر سرش و می فرمایند برای حضرتشان رختواب درست کرده‌اند. یک دفعه بلند شد رفت !!!! مهربان همسر بعد از چند دقیقه رفتند دنبالشون می بینن سر یخ چال دارند برای خودشان شیر می ریزند!.

بابارضا:" خوب بابایی به من می گفتی"

محمدامین: "نخواستم مزاحم شما بشم "

بابارضا جهت کاهش اختیارات ایشون در این زمینه خاص شیر را می گذارند طبقه بالای یخ چال. در حال برگشت "شما وسط تختتون جا گذاشتین که من پیشتون بخوابم ؟"

ده دقیقه بعد دوباره آقا رفتند از اتاق بیرون، غیبتشون طولانی شد و مهربان همسر رفتند دنبالشون (اگر ایشون هر احتمالی به بیدار بودن من بدن تا 2 صبح نمی خوابن ) محمد امین را در حالی دیدند که ظرف شیر بسته را برداشته و با زحمت با چاقو داره بازش میکنه . با توجه به اینکه چاقو ها در جایی که دست فسقلی ها بهشون نرسه. صندلی شان را از اتاق آورده بودند و چاقو را به این وسیله برداشته بودند. بابا رضا ناراحت از دست زدن ایشان به چاقو:" این چه کاریه باباتی؟"

محمدامین هم شاکی و حق به جانب" من رو اذیت نکنید"

"من این همه تو این خونه زحمت می کشم ، خرید کردم شامپو خریدم شام پختم !!!!"

(تو خونه ما خرید مال یکی مونه پخت و پز مال اون یکی ! بنابرین این جملات مال من و پدرش نیست. حالا اینکه چرا فکر کرده شامپو خریده جای سواله )