م.ا.ا75
دو سال پیش یک گربهای در زیرزمین منزل مادرم اینها زایمان کرد. یکی از بچههای این گربه از همه کوچکتر بود و یک چشمش هم عفونت گرفت و کور شد. الان ایشون شده فرزند چهارم مادرم. این گربه نارنجی مامانم دنبال مادرم راه می افته و در هر فرصتی که پیدا کنه تلاش میکنه وارد خونه بشه یا دنبال مامان راه بیفته و خوب طبیعتا مورد توجه مامانم هم هست. با این توصیفات باید درک کنید که محمدامین هیچ علاقهای به این ملوس خان ندارد. (یکی از بحثهای مفصل منزل ما این است که آیا باید از گربههای حامله حمایت کنیم یا ملوس خان ؟؟؟؟ و کدام مشکل بیشتری در تهیه غذا دارند!)
....................
دیشب داشتیم می رفتیم بیرون و محمد امین داشت با ملوس خان دعوا میکرد که "دهنت را به نردهها نمال، کثیفه، باکتری داره، دل درد میگیری" عزیز جون (مادرم) رسیدن و محمدامین می گه" این گربه ت همیشه گشنه شه!!! چوب می خوره دل درد میگیره ها" عزیز جون می گن" آره چی کارش کنیم ؟" محمد امین میگه"فکر کنم این هم مثل من کباب خوره! "
...................
به محمدامین میگم "من تپل ترم یا عزیز جون ؟"
می فرمایند" خب معلوم دیگه من!!!!"
متاهلم و این یعنی وقت را مثل بسیاری چیز هایی دیگر با دیگری تقسیم کرده ام. پسری دارم که نوشتن از او برایم آرامش بخش است،مثل همه ی مادر ها دغدغه ی اول زندگی ام تربیت کردن اوست. مستانه علوم انسانی و اجتماعی را دوست دارم، ادبیات و اقتصاد، همه چیز می خوانم، کافی است در دسترسم باشد و اندکی زمان ...(زمان متاع نایابی است برای مادران). اما اینجا تنها برایم، محل ثبت گذران روزهاست، نه جای تفاخر به دانسته ها.