م.ا.ا 74
موقع خواب می گیم "بریم بخوابیم؟"
آقا پسر می فرمایند " من اونجایی می خوابم که مامانم می خوابن!!!" مردیم از خوشی این ابراز احساسات
..............
چند وقت پیش صبح (من در کمال ناجوانمردی دیگه از آب کشیدن بالش و پتو خسته شدهبودم و شب پوشکش کردم ) موقع دست و صورت شستن" مامان! آخه درسته من که یه مردم رو پوشک می کنین ؟"
پریشب موقع نماز صبح " مامانی من ... دارم" بردمش دستشویی. بعد از بازگشت "مامانی پوشک لازم ندارم ، آخه مردم ! خوابیدم اشتباه نکنی ها"
.............
امروز صبح وقتی من داشتم حاضر می شدم" مامانی می خوای بری سر کار برو ولی زود نرو!!!"
پسر گلم پس فردا که بزرگ شدی و اینها رو خوندی (یعنی الان که احتمالا داری میخونی) به اشتباه تصور نکنی که همه ی سن دو و سه سالگیت را تنها دغدغه ی من این ماجرای دستشویی رفتن بودی و تنها شیرین زبونی های تو در این زمینه. مساله اینجاست که برای تو ماجرا از اهمیتی که برای من برخورداره _در این سه سالگی_ برخوردار نیست. آنقدر بعضی چیزها برای ما آدم بزرگ ها بدیهی و طبیعی است که فراموش کردهایم اینها توانایی های "اکتسابی" بوده اند. بنابرین یادگیری تو در زمینه ی بدیهیات برایم بسیار جالب است. این همه نوشتن در این زمینه را بگذار به حساب آنکه برای من همه ی این ماجرا تنها رشد توست و لذت من از رشد تو
فدایت مامان فاطمه
وقتی می گم فدات دلم می خواد صورتم را به کف پاهای تپلت بچسبونم ...
متاهلم و این یعنی وقت را مثل بسیاری چیز هایی دیگر با دیگری تقسیم کرده ام. پسری دارم که نوشتن از او برایم آرامش بخش است،مثل همه ی مادر ها دغدغه ی اول زندگی ام تربیت کردن اوست. مستانه علوم انسانی و اجتماعی را دوست دارم، ادبیات و اقتصاد، همه چیز می خوانم، کافی است در دسترسم باشد و اندکی زمان ...(زمان متاع نایابی است برای مادران). اما اینجا تنها برایم، محل ثبت گذران روزهاست، نه جای تفاخر به دانسته ها.