دیشب من اعصاب درست درمونی نداشتم. واقعا هم تا این لحظه علتش کشف نشده. به هر حال مسئولیت پسر را بیشتر پدر بر عهده داشتند. 

موقع خواب می گیم "بریم بخوابیم؟"

آقا پسر می فرمایند " من اونجایی می خوابم که مامانم می خوابن!!!" مردیم از خوشی این ابراز احساسات

..............

چند وقت پیش صبح (من در کمال ناجوانمردی دیگه از آب کشیدن بالش و پتو خسته شده‌بودم و شب پوشکش کردم ) موقع دست و صورت شستن" مامان! آخه درسته من که یه مردم رو پوشک می کنین ؟"

پریشب موقع نماز صبح " مامانی من ... دارم" بردمش دستشویی. بعد از بازگشت "مامانی پوشک لازم ندارم ، آخه مردم ! خوابیدم اشتباه نکنی ها"

.............

امروز صبح وقتی من داشتم حاضر می شدم" مامانی می خوای بری سر کار برو ولی زود نرو!!!"


پسر گلم پس فردا که بزرگ شدی و اینها رو خوندی (یعنی الان که احتمالا داری می‌خونی) به اشتباه تصور نکنی که همه ی سن دو و سه سالگیت را تنها دغدغه ی من این ماجرای دستشویی رفتن بودی و تنها شیرین زبونی های تو در این زمینه. مساله اینجاست که برای تو ماجرا از اهمیتی که برای من برخورداره _در این سه سالگی_ برخوردار نیست. آنقدر بعضی چیزها برای ما آدم بزرگ ها بدیهی و طبیعی است که فراموش کرده‌ایم اینها توانایی های "اکتسابی" بوده اند. بنابرین یادگیری تو در زمینه ی بدیهیات برایم بسیار جالب است. این همه نوشتن در این زمینه را بگذار به حساب آنکه برای من همه ی این ماجرا تنها رشد توست و لذت من از رشد تو

فدایت مامان فاطمه   

وقتی می گم فدات دلم می خواد صورتم را به کف پاهای تپلت بچسبونم ...