بعد از مراسم تو مسجد دانشگاه داشتم به پسرم غذا می‌دادم. یک بنده خدایی پرسید قراره همین یکی بمونه ؟ من هم که نمی‌دونم چرا حوصله نداشتم گفتم " آره انشالله" و خانمه گفت"حیفه" که محمد امین با دهان پر گردنش را کج کرد و لحن فوقالعاده ممهربونه گفت" قراره همین یکی بمونه . خدا بهش یه خواهر و برادر هم بده ":)) دلم می خواست دهنش را ماااااااچ کنم .

الحمدالله ما در محله‌ای زندگی می‌کنیم که هنوز به لحاظ فرهنگی بافت سنتی دارد و روبه روی در خونه‌مون یک مسجد نسبتا معروف هست. دم غروب از زیر پنجره دسته‌ی عزادارها رد می‌شدند و پسرک با شنیدن صداشون شروع کرد شادی کردن " مسحد اومده تو خونمون" "خدایا شکرت که مسجد اومده خونمون" بعد رفته پشت پنجره و میگه" مامان خودشه حضرت حسینه! با حضرت فاطمه و علی قراره بیان خونمون "