م.ا.ا72
بعد از مراسم تو مسجد دانشگاه داشتم به پسرم غذا میدادم. یک بنده خدایی پرسید قراره همین یکی بمونه ؟ من هم که نمیدونم چرا حوصله نداشتم گفتم " آره انشالله" و خانمه گفت"حیفه" که محمد امین با دهان پر گردنش را کج کرد و لحن فوقالعاده ممهربونه گفت" قراره همین یکی بمونه . خدا بهش یه خواهر و برادر هم بده ":)) دلم می خواست دهنش را ماااااااچ کنم .
الحمدالله ما در محلهای زندگی میکنیم که هنوز به لحاظ فرهنگی بافت سنتی دارد و روبه روی در خونهمون یک مسجد نسبتا معروف هست. دم غروب از زیر پنجره دستهی عزادارها رد میشدند و پسرک با شنیدن صداشون شروع کرد شادی کردن " مسحد اومده تو خونمون" "خدایا شکرت که مسجد اومده خونمون" بعد رفته پشت پنجره و میگه" مامان خودشه حضرت حسینه! با حضرت فاطمه و علی قراره بیان خونمون "
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 15 توسط فاطمه نجفی
|
متاهلم و این یعنی وقت را مثل بسیاری چیز هایی دیگر با دیگری تقسیم کرده ام. پسری دارم که نوشتن از او برایم آرامش بخش است،مثل همه ی مادر ها دغدغه ی اول زندگی ام تربیت کردن اوست. مستانه علوم انسانی و اجتماعی را دوست دارم، ادبیات و اقتصاد، همه چیز می خوانم، کافی است در دسترسم باشد و اندکی زمان ...(زمان متاع نایابی است برای مادران). اما اینجا تنها برایم، محل ثبت گذران روزهاست، نه جای تفاخر به دانسته ها.