مذاکره
تو بدترین شرایط موجود با جاری کوچیکم برای اولین بار درگیری لفظی پیدا کردیم (واقعا نهفمیدم چی شد که این جوری شد) چون توجمع بود مجبور شدیم جمعش کنیم 5 دقیقه بعد تو رختکن منزل پدر شوهر در حالیکه جفتمون دستامون از عصبانیت می لرزید یک بحث مفصل کردیم (هر دومون هم می گفتیم تو نمی ذاری من جملهام را بگم!) نیم ساعت بعد ازش خواستم از من و خواهر شوهرم عکس بگیره (تو آرامش کامل) کلی عکس گرفتیم (هم من هم اون ) آخر شب هم در حالیکه داشتیم ظرف می شستیم راجع به عروس خانم و آقای داماد (خواهر شوهر گرامی که نامزدیشون بود ) صحبت می کردیم و "انگار نه انگار " بعد از ظهر فرداش هم با هم برگشتیم تهران ...
حرف زدن چیز خوبیه حتا گاهی دعوا کردن هم خوبه مساله حل می شه. خصوصا اگر بخوایم یک مساله مشخص را حل کینم. وسط صحبت یک لحظه گفتم " ببین اگر بخوایم همه ی چیزهایی که تو پنج سال قبل اتفاق افتاده رو زنده کنیم هر دومون به اندازه کافی داریم " و گفت " من آدم کینه ای نیستم " و من هم گفتم " دقیقا مساله فقط سر این موضوع که الان چی شده" آخر بحث هم من حق رو به خودم می دادم هم اون و هم اینکه هر دومون فهمیدیم که طرف مقابل سو برداشت کرده. منتها مساله حل شد چون ما داشتیم یک چیز واقعی حال حاضر را حل میکردیم . گاهی روابط بین کشورها هم اینه . ما همه ی اختلافاتمون را داریم هر دومون هم خودمون را محق می دونیم ولی می خوایم "یک مساله خاص را در یک زمان خاص حل کنیم."
متاهلم و این یعنی وقت را مثل بسیاری چیز هایی دیگر با دیگری تقسیم کرده ام. پسری دارم که نوشتن از او برایم آرامش بخش است،مثل همه ی مادر ها دغدغه ی اول زندگی ام تربیت کردن اوست. مستانه علوم انسانی و اجتماعی را دوست دارم، ادبیات و اقتصاد، همه چیز می خوانم، کافی است در دسترسم باشد و اندکی زمان ...(زمان متاع نایابی است برای مادران). اما اینجا تنها برایم، محل ثبت گذران روزهاست، نه جای تفاخر به دانسته ها.