روزمره
مریم ۷ ماهه شده! برادرش تمام مدت میخواهد «خواهری را آزمایش مخرب بکنم!!!!» یعنی ببیند اگر دلش را فشار دهد قلبش میایستد! یا اینکه دستش چهقدر از پشت کشیده میشود! (بدیهی ست که کار من هم شده چسبیدن به دخترک که اگر خدا بخواهد زنده بماند!!!! بسیار حداقلی فعلا تلاشم زنده نگه داشتن کوچکتره شده!)
روزمره است دیگر، چشم باز میکنم دیوار خانه روبه رویم است (و انبوهی از کارهای نکرده ) راه میروم دیوار خانهاست، غذا میپزم روبهروی دیوار خانه، می خوابم زیر سقف خانه و گاهی از خودم میپرسم خارج این چهاردیواری هم زندگی جریان دارد؟
ناشکری نیست نقل این روزهای زندگیست تا کودکک (کودک کوچکتر ) از آب و گل درآید. اولی برود مدرسه٬ دومی بتواند برود مهدکودک... یعنی دو سال دیگر از من مادر چیزی باقی مانده؟؟؟(هر کی الان بگه «الکی نیست که بهشت زیر پاتونه» با آرنج می زنم تو چشمش ها!)
زیاده حرفی نیست نالیدیم بدانید چرا نمینویسیم :دی
متاهلم و این یعنی وقت را مثل بسیاری چیز هایی دیگر با دیگری تقسیم کرده ام. پسری دارم که نوشتن از او برایم آرامش بخش است،مثل همه ی مادر ها دغدغه ی اول زندگی ام تربیت کردن اوست. مستانه علوم انسانی و اجتماعی را دوست دارم، ادبیات و اقتصاد، همه چیز می خوانم، کافی است در دسترسم باشد و اندکی زمان ...(زمان متاع نایابی است برای مادران). اما اینجا تنها برایم، محل ثبت گذران روزهاست، نه جای تفاخر به دانسته ها.