م.ا.ا ۱۱۰
دیشب پسرک با دخت یکی از دوستان که حدودا هم سن هستند مشغول خاله بازی بود. دورادور در احوالاتشان مداقه میکردم. پسرک «علی» نامی بود که با همسرش میخواستند بروند مسافرت. یکی میگفت شمال و دیگری آلمان. گرچه به تفاهم نمیرسیدند اما دخترک تصمیم گرفت که برای «علی» چایی بریزد. یک دفعه پسرک گفت:
«زن اون بساط چایی تو بکش کنار هواپیمام میخواد فرود بیاد :دی »
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 9 توسط فاطمه نجفی
|
متاهلم و این یعنی وقت را مثل بسیاری چیز هایی دیگر با دیگری تقسیم کرده ام. پسری دارم که نوشتن از او برایم آرامش بخش است،مثل همه ی مادر ها دغدغه ی اول زندگی ام تربیت کردن اوست. مستانه علوم انسانی و اجتماعی را دوست دارم، ادبیات و اقتصاد، همه چیز می خوانم، کافی است در دسترسم باشد و اندکی زمان ...(زمان متاع نایابی است برای مادران). اما اینجا تنها برایم، محل ثبت گذران روزهاست، نه جای تفاخر به دانسته ها.